تبليغاتX
الهه برگ ریز
ای دلیل بودنم فراموش کردنت محال ترین خیال آفرینش است
 

 

من از این تکرار ها که نامشان  زندگیست بی زارم از این تویی که نقش فریب داری

 

از منی که نقابم کهنه شده از تمام لبخند ها بی زارم

 

این خاکستری ها چه وقت رخت بر می  بندند از عمق احساس بودن مان

 

دلم باران می خاست .. دلم باران می خواست .. روزگاری !

 

دلم آغوش میخواهد ... آغوش می خواهد .. کجایی .. چقدر نزدیک اما حرامی ؟

 

لعنت به لبخند موزیانه ابرهای سیاه ..

 

دریا فقط تو گوش میدهی .. حتی کویر هم فریاد میزند .. تو فقط گوش میدهی

 

اینجاست معنای غرق شدن .. عاشق صدای زیر آبم .. عاشق احساس تولد

 

و تو تمام تولد منی.. همه نیازم ..

 

و باز سرم را بالا می گیرم و دفن میشوم در تجربه هر روزم از اجتماع فقیرم

 

از دکتر های بیمار ... پدر های فراموش .. از مادر های مشروط ..

 

از کلاسهای خالی .. جوان های پوشالی .. از شیشه .. کریستالهای بی ریشه .. از بی آبرو شدن تریاک

 

از دلتنگی پیر مردی در طلب مشروبه شب پنجشنبه اش ؟؟

 

از موج شکن شهرم که خشک شد و صیاد نانش سنگ شد .. و منظره ام ناقص شد

 

و حجاب پرده کشید بر همه چیز تا زیبایی طبیعت

 

و تو کنارم اینجا ایستاده ای .. و لبخند میزنی .. دیوانه میشوم .. فریاد میزنم .. و تو تنها تعجب میکنی

 

و خراب میشوم ..و باز اسیر حس آدم به حوا میشوم .. و باز زندگی می شود سیب سرخ

 

و باز امید .. و باز ایستادن و باز بودن و ماندن

 

 در این فقر اصالت .. در این خود فروشی وطن به تاریخ خود ساخته .. پر از ویرانی

 

حوس دریا که به سرم بزند .. دوباره به چشمانت خیره میشوم و به عمق سبز ترین بهار می روم

 

و در ساحلی قدم میزنم .. که ردپای تو آنجاست که!! د و س ت ت د ا ر م .. آرامش زمینی من !!

 

 

(( امسال اولین حرفم بود .. گیج گیج گیج .. اما در این میکده مستی به از بت پرستی .. ))

 

شاکیم از دست کسی که نیست .. وجود ندارد .. پس !؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 18:5  توسط ک.سالار  | 

آسمان آبی ،زمان در گذر

 

                            و غروب دور ، مرد خسته از آفتاب

 

و باران کمیاب  ، ابرها در خواب ، 

                             مردم در تلاطم روزمره ها  

     

و ، غروب ، شب ، فردا  ، 

                           تکرار تا بی انتها ...

 

مرد دستانش خالیست ، از هر چه غرور

 

                            زن در انتظار ، و گویا هیچ نیست..!

 

عشق پنهان ، جنون آشکار ،  و جاده گویا بسته است

 

فرسودگی ، و روئیای عبور و، برزخ پابرجاست ...

 

سردرگمی در چشمان تمام رهگذر ها 

 

                      عشق خاموش ، دلتنگی  رنگ عادت

 

و شک به معنای عدل ، به دلیل حیات ، به .......

 

                                               آسمان آبیست ، زمان در گذر

 

(( و فردا چیزیست شبیه به یک شوخی .. یک لبخند بی معنی ....))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 10:50  توسط ک.سالار  | 

 

x0icbpac7ea86zl98u85.jpg

قدم می زنم

 

          اینجا

 

بر روی نرم نرم های ساحل

 

دریا صدف هایش را پس می زند ... زیر پاهایم می شکند

 

این برگهای دریا

 

    صدف های ساحل برگ ریز  دریا هستند

 

پاییز است و آسمان در افق کبود

 

قدم می زنم اینجا دنیای تنهایی من بود

 

                     این روزه ها دنیای تنهایی ماست

 

اینحایی..!! همینجا که می نوشتم و دریا فریاد می زند ......

 

اینجا که امروز دریا آرام است ... آسمان کبود ....!!

 

 و نسیم پاییز می نوازد ... سیلی نمی زند ... می نوازد

 

  با خود می گویم کاش این ساحل تا صبح قیامت ادامه داشت

 

دریا آرام است ؟؟

 

( بمان اینجا که تمام دنیا گویا همینجاست)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:46  توسط ک.سالار  | 

چگونه است رسم ، سنت ، نمی دانم

چیست نامش ؟ تقدس ؟ احترام

ساده که می نگرم هیچ نیست  ...

رنگ سیاه ؟، محرم ؟؟؟ ، بن بست اینها کجاست ...

حسین ،!!!! با اینها بزرگ شده ایم ، خو گرفته ایم ...اما؟

دیگر نمی توانم ، نمی شود اینجا که ایستاده ام  هیچ کس برایش مهم نیست ...

که باشم یا نباشم ، باشیم یا نباشیم ؟ احترام؟ تقدس؟ سنت؟ اشک؟ اشک ، اشک

شادی ما ،این اشک های پیوسته، بی هدف ...

فراموش کرده ایم هنوز نفس می کشیم  ...؟

چگونه است ؟ آیا هنوز احترام می گذارند به ما ؟

 ، ما مردم ؟؟ ما نیز محترم هستیم  !

 ما این سنت ها ،این اشکها را برپا می کنیم          

آری ما می آفرینیم ، می سازیم ، بزرگ ، کوچک  !!

حال درگیر تقدس هستیم ! احترام ! و هر چه ریشه می نامیم

نمی دانم این روزها شاید  دمی درنگ  باید..

اینکه سیاه ؟

اینکه اشک ؟

اینکه غم ؟ سهم من است

.. قبول ندارم

سهم من یک جمله است ...

همان جمله که برایش سر بریدند ...چه هزار سال پیش ، چه همین اخیر همین نزدیکی ها ، ...

چگونه است ؟ رسم ؟سنت ؟ عشق ؟

فقط یک جمله واقعیت دارد ...

آزادی .. آزادی ..

(( قصه بلنده حوصله کم .. همه تکرار نگاهامون پر از غم ... مثل اشکه زندگیمون ))

دلتون شاد حال کنید  با بندگیمون .. هه هه ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:11  توسط ک.سالار  | 

خدایا شکرت

بخاطر هر چی که بهم دادی

 

و هر چی که بهم ندادی

 

(( چقد ما آدما زبون نفهمیم آخه چقد ))

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 19:53  توسط ک.سالار  | 

 

آرام آرام ... آمد!

مثل همیشه .. مثل هر بار

چقدر دلم تنگ شده بود

          آسمان دست از سکوت سنگین تابستان کشید!!

و ابرها آرام آرام زمین را سیراب کردند

   رنگها باز می گردند 

    درختها ...

     درختها وداع می کنند با برگها 

     یک خزان دگر از بودنمان ... فرصتی دگر

      برای تنفس ...

  برای ادراک مرگ .. تولد

        برای آموختن زرد شدن

   سبز شدن ....

   ماندن و وفادار بودن

        پایبند شدن!

                 ایستادن !!  

چند پاییز دگر هستیم ؟؟

               قدم خواهم زد

   به اندازه هر برگ خواهم اندیشید

   تا اگر نبودم و بود ...پشیمان نشوم

              تو هم اگر خواستی بیا

                                که همه دلیل    .... تویی

گرچه دلت بهار می خواهد اما این روزها پاییز است پاییز ...

و من مجبورت خواهم کرد کنار ساحل قدم بزنیم

 و نسیم پاییز را بنوشی ....

 

زیبا باشید و البته ..آ   ز   ا   د..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 13:25  توسط ک.سالار  | 

وقتی مرد تنهاست

وقتیست  که دستانش خالیست از غرور

وقتی مرد تنهاست

که خیانت در آستانه است

آنگاه که دلش می شکند از کسی

 وهمه در خوابند

و شب است و مرد و تنها یی...

وقتی مرد تنهاست !                                                                                        

که بر لبش لبخندی از درد بنشیند

و سکوت تمام بودنش را فرا بگیرد

 که دستانش خالی باشد

از آنچه روزمره ها می خواهند ..؟

و کسی عبور کند از او بخاطر نداشته هایش  

حتی اگر این بغض ها لحظه ای امان ندهند

که دستانش یخ بزند زیر برگ ریز پاییز

و او دگر نباشد تا احساسش کند  ....

وقتی مرد تنهاست  که قلمش اینگونه

بد شود ، کند شود

 بشکند ، غم شود

 

 زیبا باشید و البته آ ز ا د

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 17:41  توسط ک.سالار  | 

 

پر از دل تنگی است این لحظه ها

گرچه جاده به انتها نزدیک است   

پر از خلوت  با تو بودن  ، در خیالم                          

گاه با تو در خواب پر می کشم تا ابر ها

آنجا که دیگر هیچ بایدی نیست

فریاد می کشم دوستت دارم

انتهای این جاده پیداست و تو

در انتظاری ، گویا

از این اسارت ، پرخواهم کشید

این زنجیر ها دیگر طاقتم را ندارند

صبور تر از آنم که این آهن ها می اندیشند

و ، این ، همه از توست

لحظه ای تنهایم نگذار

گرچه بی توام ، اما نزدیک نزدیکم

و من عبور خواهم کرد ، از مرز این تاریکی

این زمستان که بگذرد

به بهارخواهیم رسید

همان بهاری که هر چه سبزیست

از چشمان تو به یادگار دارد

به حرمت برگهای خسته پاییز قسم

قسم به آسمان ، به لبخند گاه ، گاه زمان

خواهم گذشت از قفسها ، از هر آنچه انتهای این جاده را

مه آلود کند

گرچه پر از دلتگی است این لحظه ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18:54  توسط ک.سالار  | 

 

بوی عید بوی عیدی !!!

 

بوی خون بوی خاک ، یاد کوچه های پاک ؟؟

 

بوی عیدی تویه ساله غریب

 

مزه تلخ آخرین بادام !!

 

طعم جدایی ، احساس بازیچه شدن ..

 

موشک های بزرگ ، بزرگ ، بزرگ ، بزرگ تر

 

فقر در ثانیه ، بفروش رفتن غنچه نشکفته ؟؟؟

 

آسمان  آبیه آبی

 

روزگارمان آه ...چقدر دیدنیست

 

با توام ای پایه گزار نوروز ،

 

کاش می دانستی چه می کنند با قلمروت ..

 

سال انتخاب ؟ با سر انگشت اشاره ، شلیک ، شلیک !!

 

انتخاب با تمام احساس ؟ ....؟

 

دلم عید نمی خواهد ، نه ، نمی خواهد ، نه

 

اینگونه ؟ تلخ ، بی اعتبار ،

 

چه شد ، که گم شد شادی ها چه شد ؟

 

هفت سین من سبز بود هر سال !

 

امسال ؟ سبز خواهد شد .. آیا؟

 

این بغض لعنتی رهایم نمی کند .. ؟

 

بهار .. آمد .. با شما هستم .. طبیعت بازگشت

 

تنفس می کند خاک .. تنفس می کند دوباره ..

 

پرستو ها می آیند دوباره ..

 

ما انتخاب می کنیم .. بمب..به جای اشتغال ..

 

جنگ بجای صلح ...

 

انتقام بجای انتخاب .. سیاه بجای سپید ... مرگ بجای زندگی ...

 

اینجا لبخند حرام است .. اینجا اشک تا بی انتها ... اینجا ایران من

 

در حال سبز شدن است آهای با شما هستم ،

 

 اینجا ، ایران من ، خواهد خندید ؟ بهار را لمس خواهد نمود ؟

 

بوی عید بوی عیدی ، بی لبخند ، بی سبزه ،

 

بوی عید بوی عیدی ، ....

 

ا ی ن ج ا .. ا ی ر ا ن .. ه ن و ز .. خ ا ک ش .. آ ز ا د ا س ت ..

(( مهم نیست که ضعیف  بود مهم نیست ... نوشتم .. شاید ... ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 9:17  توسط ک.سالار  | 

 

زمانی که آرام قدم برداشتیم

 

احترام گذاردیم به حقوق خیالیمان

 

آمدیم و به پشتوانه این خاک به میدان، گفتیم ما هستیم

 

اما اعتبارمان به خون کشیده شد

 

وجودمان ، حضورمان با یک دروغ یکسان شد !

 

حال زمانیست که دیگر قدم زدن معنی ندارد

 

بودنمان رنگی دیگر دارد عزیز

 

احساس کن باران را

 

 اینجا درست درهمین  نقطه دنیا

 

که محروم می کنند ما را از آن حقی که ما به آنها داده ایم

 

اینجا ایران سرزمینی که شقایق هایش هنوز هستند

 

سرزمینی که شاهنامه اش واقعیت این روزها ست

 

این دیو ها هیچ ندارند و ما یک چیز داریم ..

 

دلی ساده ، نگاهی ارام ، خواسته ای کم ، حقی برای زندگی ،

 

 لحظه ای برای احساس آرامش

 

چیزی نمی خواهیم  با شما هستم ، این تاریکی ها می گذرد

 

تمام تاریخ وطنم آن نیست که بافته اید  ،مردم سرزمین من این نیستند که می اندیشید

 

ما آرام بودیم ، نا آراممان کردید

 

حال دیگر قدم نمی زنیم در خیابان های شما ، ما ،،

 

 شما و ما نمی خواهیم

 

جدا نمی کنیم کسی را ، اینجا قانون حضور است بودن است

 

ببینید ما را ...........

 

گرچه فراموش کرده بودید که هستیم ...

 

حال دیگر قدم نخواهیم زد ، آسمان بودن فردا را آبی می کنیم ، با شما هستم

 

که می خندید به ما ، به من ، به نسل بی پناه من

 

دستانمان خالیست فردایمان تاریک آرزو هایمان نابود ...؟؟

 

اینگونه دیگر نیست ، چشمانمان بسوی اوست که حق را به باران می دهد

 

و صلح را به انسان ، و انسانی که سادگی را به خون می دهد و آزادگی را به بند

 

بیایید اینجا کنار من بایستسد  به دریا  بنگیریم ، دریا قاصد باران است

 

دریا سکوتش عجیب است این روزها!!!

 

 زیبا باشید و البته آزاد آزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9:55  توسط ک.سالار  |