زمستان همان فصلی که تو آن را دوست داری

 

ومن تا قبل این به خاکستری بودنش می اندیشدم

 

وحال به عمق سرمایش پی بردم

 

وقتی گرمای بودنت را در سیلی های کولاکش احساس کردم

 

وقتی سپیدی را در پاکی بودنت جستجوکردم

 

وزمانیکه یافتم زمستان گرچه لخت است

 

گرچه سرد اما سپید است..

 

 و تومعنای خود بهاری حتی در سرمای سخت زمستان

 

و سبزی چشمانت خودش پر معنای آغاز است

 

 پر از امید و من گم شدم!!

 

آری در سیاه چاله نگاهت گم شدم

 

وتنها تو بودی که باز مرا یافتی

 

ودستانت را باز بسویم بلند کردی

 

و با تمام بودنت خواستی که باشم و از خاموش ها دوری کنم

 

و حال  پر از بوی ترنج است دقایقم و ع.ش. ق با تمام بی رحمی هایش شیرین است

 

و این همان معنای حضور توست در لحظاتم

 

زیبا باشید البته آزاد آزاد