حرکت
اتفاق نمی افتد
هییچ چیز
اتفاق را می سازیم
بوجود می آوریم
همه چیز را
سکون ، می گندد
امواج را ساختن
باد می خواهد
و باد ، یعنی حرکت...!
اتفاق نمی افتد
هییچ چیز
اتفاق را می سازیم
بوجود می آوریم
همه چیز را
سکون ، می گندد
امواج را ساختن
باد می خواهد
و باد ، یعنی حرکت...!
آسمان پابرجاست ، ساحل پر از سکوت ، و من مینگرم ... آرام دریا را ....
نسیم سوزناک زمستان است می نوازد صورتم را ... می سوزاند ..
آه . خاطره ها
تنها نیستم ؟؟ اینجایی !!لبخند میزنم ،کنارم ایستاده ای بر روی همین
تخته سنگ!!
که همه چیز را می داند ..
دستانت را می گیرم ، رو به دریا می ایستم فریاد می زنم ، آهاااااای اینجاست نگاه کن ...
هیچ جایی نمی روم همین جا کنارت می نشینم تا دریا بخابد ......
گیج می زند قلمم ، می لغزد جوهر می پاشد ، جمله به جمله می رقصد و
کم کم تاریک می شود
و تو ساکتی گویا از همه چیز خبر داری !!
اشک بی رحمانه اجازه می خواهد و بغض گلیوم را در مشتش می فشارد ،
اما نه سرم را بالا می گیرم
و حتی به این حس لبخند می زنم ...
صدایم می کنی ... نگاهت می کنم .... چه زود گذشت ؟ نمی دانی ؟؟
(( برگشتم ، کجا بودم نمیدونم ، اما اینجام الان اینجام ))
من از این تکرار ها که نامشان زندگیست بی زارم از این تویی که نقش فریب داری
از منی که نقابم کهنه شده از تمام لبخند ها بی زارم
این خاکستری ها چه وقت رخت بر می بندند از عمق احساس بودن مان
دلم باران می خاست .. دلم باران می خواست .. روزگاری !
دلم آغوش میخواهد ... آغوش می خواهد .. کجایی .. چقدر نزدیک اما حرامی ؟
لعنت به لبخند موزیانه ابرهای سیاه ..
دریا فقط تو گوش میدهی .. حتی کویر هم فریاد میزند .. تو فقط گوش میدهی
اینجاست معنای غرق شدن .. عاشق صدای زیر آبم .. عاشق احساس تولد
و تو تمام تولد منی.. همه نیازم ..
و باز سرم را بالا می گیرم و دفن میشوم در تجربه هر روزم از اجتماع فقیرم
از دکتر های بیمار ... پدر های فراموش .. از مادر های مشروط ..
از کلاسهای خالی .. جوان های پوشالی .. از شیشه .. کریستالهای بی ریشه .. از بی آبرو شدن تریاک
از دلتنگی پیر مردی در طلب مشروبه شب پنجشنبه اش ؟؟
از موج شکن شهرم که خشک شد و صیاد نانش سنگ شد .. و منظره ام ناقص شد
و حجاب پرده کشید بر همه چیز تا زیبایی طبیعت
و تو کنارم اینجا ایستاده ای .. و لبخند میزنی .. دیوانه میشوم .. فریاد میزنم .. و تو تنها تعجب میکنی
و خراب میشوم ..و باز اسیر حس آدم به حوا میشوم .. و باز زندگی می شود سیب سرخ
و باز امید .. و باز ایستادن و باز بودن و ماندن
در این فقر اصالت .. در این خود فروشی وطن به تاریخ خود ساخته .. پر از ویرانی
حوس دریا که به سرم بزند .. دوباره به چشمانت خیره میشوم و به عمق سبز ترین بهار می روم
و در ساحلی قدم میزنم .. که ردپای تو آنجاست که!! د و س ت ت د ا ر م .. آرامش زمینی من !!
(( امسال اولین حرفم بود .. گیج گیج گیج .. اما در این میکده مستی به از بت پرستی .. ))
شاکیم از دست کسی که نیست .. وجود ندارد .. پس !؟

آسمان آبی ،زمان در گذر
و غروب دور ، مرد خسته از آفتاب
و باران کمیاب ، ابرها در خواب ،
مردم در تلاطم روزمره ها
و ، غروب ، شب ، فردا ،
تکرار تا بی انتها ...
مرد دستانش خالیست ، از هر چه غرور
زن در انتظار ، و گویا هیچ نیست..!
عشق پنهان ، جنون آشکار ، و جاده گویا بسته است
فرسودگی ، و روئیای عبور و، برزخ پابرجاست ...
سردرگمی در چشمان تمام رهگذر ها
عشق خاموش ، دلتنگی رنگ عادت
و شک به معنای عدل ، به دلیل حیات ، به .......
آسمان آبیست ، زمان در گذر
(( و فردا چیزیست شبیه به یک شوخی .. یک لبخند بی معنی ....))
قدم می زنم
اینجا
بر روی نرم نرم های ساحل
دریا صدف هایش را پس می زند ... زیر پاهایم می شکند
این برگهای دریا
صدف های ساحل برگ ریز دریا هستند
پاییز است و آسمان در افق کبود
قدم می زنم اینجا دنیای تنهایی من بود
این روزه ها دنیای تنهایی ماست
اینحایی..!! همینجا که می نوشتم و دریا فریاد می زند ......
اینجا که امروز دریا آرام است ... آسمان کبود ....!!
و نسیم پاییز می نوازد ... سیلی نمی زند ... می نوازد
با خود می گویم کاش این ساحل تا صبح قیامت ادامه داشت
دریا آرام است ؟؟
( بمان اینجا که تمام دنیا گویا همینجاست)
چگونه است رسم ، سنت ، نمی دانم
چیست نامش ؟ تقدس ؟ احترام
ساده که می نگرم هیچ نیست ...
رنگ سیاه ؟، محرم ؟؟؟ ، بن بست اینها کجاست ...
حسین ،!!!! با اینها بزرگ شده ایم ، خو گرفته ایم ...اما؟
دیگر نمی توانم ، نمی شود اینجا که ایستاده ام هیچ کس برایش مهم نیست ...
که باشم یا نباشم ، باشیم یا نباشیم ؟ احترام؟ تقدس؟ سنت؟ اشک؟ اشک ، اشک
شادی ما ،این اشک های پیوسته، بی هدف ...
فراموش کرده ایم هنوز نفس می کشیم ...؟
چگونه است ؟ آیا هنوز احترام می گذارند به ما ؟
، ما مردم ؟؟ ما نیز محترم هستیم !
ما این سنت ها ،این اشکها را برپا می کنیم
آری ما می آفرینیم ، می سازیم ، بزرگ ، کوچک !!
حال درگیر تقدس هستیم ! احترام ! و هر چه ریشه می نامیم
نمی دانم این روزها شاید دمی درنگ باید..
اینکه سیاه ؟
اینکه اشک ؟
اینکه غم ؟ سهم من است
.. قبول ندارم
سهم من یک جمله است ...
همان جمله که برایش سر بریدند ...چه هزار سال پیش ، چه همین اخیر همین نزدیکی ها ، ...
چگونه است ؟ رسم ؟سنت ؟ عشق ؟
فقط یک جمله واقعیت دارد ...
آزادی .. آزادی ..
(( قصه بلنده حوصله کم .. همه تکرار نگاهامون پر از غم ... مثل اشکه زندگیمون ))
دلتون شاد حال کنید با بندگیمون .. هه هه ؟؟؟
خدایا شکرت
بخاطر هر چی که بهم دادی
و هر چی که بهم ندادی
(( چقد ما آدما زبون نفهمیم آخه چقد ))
آرام آرام ... آمد!
مثل همیشه .. مثل هر بار
چقدر دلم تنگ شده بود
آسمان دست از سکوت سنگین تابستان کشید!!
و ابرها آرام آرام زمین را سیراب کردند
رنگها باز می گردند
درختها ...
درختها وداع می کنند با برگها
یک خزان دگر از بودنمان ... فرصتی دگر
برای تنفس ...
برای ادراک مرگ .. تولد
برای آموختن زرد شدن
سبز شدن ....
ماندن و وفادار بودن
پایبند شدن!
ایستادن !!
چند پاییز دگر هستیم ؟؟
قدم خواهم زد
به اندازه هر برگ خواهم اندیشید
تا اگر نبودم و بود ...پشیمان نشوم
تو هم اگر خواستی بیا
که همه دلیل .... تویی
گرچه دلت بهار می خواهد اما این روزها پاییز است پاییز ...
و من مجبورت خواهم کرد کنار ساحل قدم بزنیم
و نسیم پاییز را بنوشی ....
زیبا باشید و البته ..آ ز ا د..
وقتی مرد تنهاست
وقتیست که دستانش خالیست از غرور
وقتی مرد تنهاست
که خیانت در آستانه است
آنگاه که دلش می شکند از کسی
وهمه در خوابند
و شب است و مرد و تنها یی...
وقتی مرد تنهاست !
که بر لبش لبخندی از درد بنشیند
و سکوت تمام بودنش را فرا بگیرد
که دستانش خالی باشد
از آنچه روزمره ها می خواهند ..؟
و کسی عبور کند از او بخاطر نداشته هایش
حتی اگر این بغض ها لحظه ای امان ندهند
که دستانش یخ بزند زیر برگ ریز پاییز
و او دگر نباشد تا احساسش کند ....
وقتی مرد تنهاست که قلمش اینگونه
بد شود ، کند شود
بشکند ، غم شود
زیبا باشید و البته آ ز ا د