بمان همینجا بمان

 

x0icbpac7ea86zl98u85.jpg

قدم می زنم

 

          اینجا

 

بر روی نرم نرم های ساحل

 

دریا صدف هایش را پس می زند ... زیر پاهایم می شکند

 

این برگهای دریا

 

    صدف های ساحل برگ ریز  دریا هستند

 

پاییز است و آسمان در افق کبود

 

قدم می زنم اینجا دنیای تنهایی من بود

 

                     این روزه ها دنیای تنهایی ماست

 

اینحایی..!! همینجا که می نوشتم و دریا فریاد می زند ......

 

اینجا که امروز دریا آرام است ... آسمان کبود ....!!

 

 و نسیم پاییز می نوازد ... سیلی نمی زند ... می نوازد

 

  با خود می گویم کاش این ساحل تا صبح قیامت ادامه داشت

 

دریا آرام است ؟؟

 

( بمان اینجا که تمام دنیا گویا همینجاست)

یک جمله

چگونه است رسم ، سنت ، نمی دانم

چیست نامش ؟ تقدس ؟ احترام

ساده که می نگرم هیچ نیست  ...

رنگ سیاه ؟، محرم ؟؟؟ ، بن بست اینها کجاست ...

حسین ،!!!! با اینها بزرگ شده ایم ، خو گرفته ایم ...اما؟

دیگر نمی توانم ، نمی شود اینجا که ایستاده ام  هیچ کس برایش مهم نیست ...

که باشم یا نباشم ، باشیم یا نباشیم ؟ احترام؟ تقدس؟ سنت؟ اشک؟ اشک ، اشک

شادی ما ،این اشک های پیوسته، بی هدف ...

فراموش کرده ایم هنوز نفس می کشیم  ...؟

چگونه است ؟ آیا هنوز احترام می گذارند به ما ؟

 ، ما مردم ؟؟ ما نیز محترم هستیم  !

 ما این سنت ها ،این اشکها را برپا می کنیم          

آری ما می آفرینیم ، می سازیم ، بزرگ ، کوچک  !!

حال درگیر تقدس هستیم ! احترام ! و هر چه ریشه می نامیم

نمی دانم این روزها شاید  دمی درنگ  باید..

اینکه سیاه ؟

اینکه اشک ؟

اینکه غم ؟ سهم من است

.. قبول ندارم

سهم من یک جمله است ...

همان جمله که برایش سر بریدند ...چه هزار سال پیش ، چه همین اخیر همین نزدیکی ها ، ...

چگونه است ؟ رسم ؟سنت ؟ عشق ؟

فقط یک جمله واقعیت دارد ...

آزادی .. آزادی ..

(( قصه بلنده حوصله کم .. همه تکرار نگاهامون پر از غم ... مثل اشکه زندگیمون ))

دلتون شاد حال کنید  با بندگیمون .. هه هه ؟؟؟

خدایا شکرت

بخاطر هر چی که بهم دادی

 

و هر چی که بهم ندادی

 

(( چقد ما آدما زبون نفهمیم آخه چقد ))