پر از دل تنگی است این لحظه ها

گرچه جاده به انتها نزدیک است   

پر از خلوت  با تو بودن  ، در خیالم                          

گاه با تو در خواب پر می کشم تا ابر ها

آنجا که دیگر هیچ بایدی نیست

فریاد می کشم دوستت دارم

انتهای این جاده پیداست و تو

در انتظاری ، گویا

از این اسارت ، پرخواهم کشید

این زنجیر ها دیگر طاقتم را ندارند

صبور تر از آنم که این آهن ها می اندیشند

و ، این ، همه از توست

لحظه ای تنهایم نگذار

گرچه بی توام ، اما نزدیک نزدیکم

و من عبور خواهم کرد ، از مرز این تاریکی

این زمستان که بگذرد

به بهارخواهیم رسید

همان بهاری که هر چه سبزیست

از چشمان تو به یادگار دارد

به حرمت برگهای خسته پاییز قسم

قسم به آسمان ، به لبخند گاه ، گاه زمان

خواهم گذشت از قفسها ، از هر آنچه انتهای این جاده را

مه آلود کند

گرچه پر از دلتگی است این لحظه ها