دستها بالا .. چشمها بسته ... فکر کنم او همین نزدیکی هاست!
بیا اینجا
این گوشه کنار دل تنگی های یک نسل ... بنشین
و گوش کن ، هیس گوش کن
که دلشان تنگ است.... جایی همین اطراف نفس می کشد .. کسی ..
اما ، دیگر نیستم تا احساسش کنم
مرگ همین جاست
کنار زندگی
و عشق همه دلیل ، برای همه چیز...
و تو و من چقدر امیدواریم؟؟
من میان موجهای خشمگین دریا فریاد میزنم ..
تا کسی فکر نکند ، که از پا افتادیم ....
با توام ، بیا اینجا کنار من بنشین
بیا ، دریا گوش میدهد
بیا اینجا کنار دل تنگی های یک نسل .... بنشین
دوباره یک ضربه دیگر
دوباره یک دروغ دیگر
ولی من همین جا می نشینم و نخواهم رفت
حتی اگر نباشم ...! حتی اگر به من، به نسل من، به صداقت دلهای پاک نسل من بخندند
زمان قاضی بی رحمیست
کاش
این را باور می کردند
کاش باور می کردند ، که خودشان دیروز فریاد زدند آزادی ؟؟
و امروز می گویند ، ممنوع
ممنوع ، اما ، این چشمها بسته نخواهد شد
چون ما، فرزندان خود هنجره های آزادی هستیم
پس تو هم بیا دستم را بگیر
و اینجا کنار من
کنار دل تنگی های یک نسل....!!
بنشین تا راه باز شود برای فردا .....؟؟؟
(( شاید گاه باید نشست ... چون مرگ با ما هم صداست
چون مرگ آزاد است ...
و حتی سکوت برایشان ترسناک است ...))