امشب به یاد باران بخواب  که روزگاریست  اشک بر چشمانم جاری نیست

 

 

 

گاه با خود می گویم 

 

کاش جای این همه

 

آجر و سنگ و چوب که زیبایی را خلق می کند

 

می شد انسان هایی می ساختیم

 

به بلندای هر چه گنبد

 

به محکمی هر چه دیوار

 

به پایداری هر چه سرو

 

به ماندگاری عشق

 

اما نمی دانم

 

روزگاریست که در بند دوست داشتن نیستیم

 

و چون دوست نمیداریم

 

هیچ نمی آفرینیم

 

نه بنایی

 

نه انسانی

 

نه حتی حیوانی

 

بلکه تنها به درون خویش خیره شده ایم

 

آن هم  با چشمانه بسته

 

به دنبال یک فریاد قرن هاست که انسان آوارست

 

یک فریاد شاید به و سعت توبه؟

 

آزاد و زیبا باشید

گاه به رسم این گذران می گریم

 

می اندیشم  به ثانیه های مانده از عمرم........

 

به غربتی که با آن خو کرد ام!!

 

اما پاییز که می آید

 

به همه چیز می خندم  به این آدمک ها .... به این عروسک ها

 

به این ویترین های انسان فروش

 

حتی به ثانیه ها

 

پاییز یعنی سفر و حضور ما یعنی مسافرت

 

سفر خوبی داشته باشی

 

چون فقط همین یه باره

 

آزاد و زیبا باشید

 

هر آنچه که می دانم

 

 

هر آنچه که از بودنم می دانم این است که نمی دانم

 

و تو آری تو هر آنچه که از درد هایم می دانی ...نمی دانی

 

درد زیباست!!

 

 نگویید غمگینی

 

 نگویید

 

غم وسعت تمام شادی هاست

 

و تو آغازی و شاید هم پایان

 

نمی  دانم

 

آسمان بی انتهاست همچون اعماق نگاهت

 

و من خاموشم و در سیاهیم سپیدی  وجودت را می بینم

 

و به این می اندیشم کاش بتوانم در گوشه ای از آن جای کنم

 

وجود تارم را...

 

غمت شادترین درد هایم را می آفریند

 

تنهایم مگذار!!

 

ای هر آنچه که زیباییست در توست

 

 

آزاد و زیبا باشید