امشب به یاد باران بخواب که روزگاریست اشک بر چشمانم جاری نیست

گاه با خود می گویم
کاش جای این همه
آجر و سنگ و چوب که زیبایی را خلق می کند
می شد انسان هایی می ساختیم
به بلندای هر چه گنبد
به محکمی هر چه دیوار
به پایداری هر چه سرو
به ماندگاری عشق
اما نمی دانم
روزگاریست که در بند دوست داشتن نیستیم
و چون دوست نمیداریم
هیچ نمی آفرینیم
نه بنایی
نه انسانی
نه حتی حیوانی
بلکه تنها به درون خویش خیره شده ایم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۸۵ ساعت 3:39 توسط ک.سالار
|