با تو ......
آسمان پابرجاست ، ساحل پر از سکوت ، و من مینگرم ... آرام دریا را ....
نسیم سوزناک زمستان است می نوازد صورتم را ... می سوزاند ..
آه . خاطره ها
تنها نیستم ؟؟ اینجایی !!لبخند میزنم ،کنارم ایستاده ای بر روی همین
تخته سنگ!!
که همه چیز را می داند ..
دستانت را می گیرم ، رو به دریا می ایستم فریاد می زنم ، آهاااااای اینجاست نگاه کن ...
هیچ جایی نمی روم همین جا کنارت می نشینم تا دریا بخابد ......
گیج می زند قلمم ، می لغزد جوهر می پاشد ، جمله به جمله می رقصد و
کم کم تاریک می شود
و تو ساکتی گویا از همه چیز خبر داری !!
اشک بی رحمانه اجازه می خواهد و بغض گلیوم را در مشتش می فشارد ،
اما نه سرم را بالا می گیرم
و حتی به این حس لبخند می زنم ...
صدایم می کنی ... نگاهت می کنم .... چه زود گذشت ؟ نمی دانی ؟؟
(( برگشتم ، کجا بودم نمیدونم ، اما اینجام الان اینجام ))