تنها آرزویم شاید این است که شب هایم حتی باتو سادگیهایش را داشته باشد
باران هر شب دل تنگی هایش را برایم هجی می کند
و چون روز می رسد
ابر ها بارشان را می بندند
گویا روز نا محرم است
و شب خلوتگه باران است
و افسوس من بر این غافلان است
که هیچ گاه درد باران و شب و خلوت و غربت را نفهمیدند
چه شبهایی که انسانها پشت سکوت اردو زدند
و جشن غفلت گرفتند
و من قرنهاست می نگرم که سکوت بغض ابرها
پشت دروازهای روز می شکند
و پادشاه تنهایی شاید شب است
همان پادشاه اخلاص... همان پادشاه سادگی...
همان پادشاه نمناک قلب های بینا!!
آزاد و زیبا باشید

