یک جمله
چگونه است رسم ، سنت ، نمی دانم
چیست نامش ؟ تقدس ؟ احترام
ساده که می نگرم هیچ نیست ...
رنگ سیاه ؟، محرم ؟؟؟ ، بن بست اینها کجاست ...
حسین ،!!!! با اینها بزرگ شده ایم ، خو گرفته ایم ...اما؟
دیگر نمی توانم ، نمی شود اینجا که ایستاده ام هیچ کس برایش مهم نیست ...
که باشم یا نباشم ، باشیم یا نباشیم ؟ احترام؟ تقدس؟ سنت؟ اشک؟ اشک ، اشک
شادی ما ،این اشک های پیوسته، بی هدف ...
فراموش کرده ایم هنوز نفس می کشیم ...؟
چگونه است ؟ آیا هنوز احترام می گذارند به ما ؟
، ما مردم ؟؟ ما نیز محترم هستیم !
ما این سنت ها ،این اشکها را برپا می کنیم
آری ما می آفرینیم ، می سازیم ، بزرگ ، کوچک !!
حال درگیر تقدس هستیم ! احترام ! و هر چه ریشه می نامیم
نمی دانم این روزها شاید دمی درنگ باید..
اینکه سیاه ؟
اینکه اشک ؟
اینکه غم ؟ سهم من است
.. قبول ندارم
سهم من یک جمله است ...
همان جمله که برایش سر بریدند ...چه هزار سال پیش ، چه همین اخیر همین نزدیکی ها ، ...
چگونه است ؟ رسم ؟سنت ؟ عشق ؟
فقط یک جمله واقعیت دارد ...
آزادی .. آزادی ..
(( قصه بلنده حوصله کم .. همه تکرار نگاهامون پر از غم ... مثل اشکه زندگیمون ))
دلتون شاد حال کنید با بندگیمون .. هه هه ؟؟؟