من از این تکرار ها که نامشان  زندگیست بی زارم از این تویی که نقش فریب داری

 

از منی که نقابم کهنه شده از تمام لبخند ها بی زارم

 

این خاکستری ها چه وقت رخت بر می  بندند از عمق احساس بودن مان

 

دلم باران می خاست .. دلم باران می خواست .. روزگاری !

 

دلم آغوش میخواهد ... آغوش می خواهد .. کجایی .. چقدر نزدیک اما حرامی ؟

 

لعنت به لبخند موزیانه ابرهای سیاه ..

 

دریا فقط تو گوش میدهی .. حتی کویر هم فریاد میزند .. تو فقط گوش میدهی

 

اینجاست معنای غرق شدن .. عاشق صدای زیر آبم .. عاشق احساس تولد

 

و تو تمام تولد منی.. همه نیازم ..

 

و باز سرم را بالا می گیرم و دفن میشوم در تجربه هر روزم از اجتماع فقیرم

 

از دکتر های بیمار ... پدر های فراموش .. از مادر های مشروط ..

 

از کلاسهای خالی .. جوان های پوشالی .. از شیشه .. کریستالهای بی ریشه .. از بی آبرو شدن تریاک

 

از دلتنگی پیر مردی در طلب مشروبه شب پنجشنبه اش ؟؟

 

از موج شکن شهرم که خشک شد و صیاد نانش سنگ شد .. و منظره ام ناقص شد

 

و حجاب پرده کشید بر همه چیز تا زیبایی طبیعت

 

و تو کنارم اینجا ایستاده ای .. و لبخند میزنی .. دیوانه میشوم .. فریاد میزنم .. و تو تنها تعجب میکنی

 

و خراب میشوم ..و باز اسیر حس آدم به حوا میشوم .. و باز زندگی می شود سیب سرخ

 

و باز امید .. و باز ایستادن و باز بودن و ماندن

 

 در این فقر اصالت .. در این خود فروشی وطن به تاریخ خود ساخته .. پر از ویرانی

 

حوس دریا که به سرم بزند .. دوباره به چشمانت خیره میشوم و به عمق سبز ترین بهار می روم

 

و در ساحلی قدم میزنم .. که ردپای تو آنجاست که!! د و س ت ت د ا ر م .. آرامش زمینی من !!

 

 

(( امسال اولین حرفم بود .. گیج گیج گیج .. اما در این میکده مستی به از بت پرستی .. ))

 

شاکیم از دست کسی که نیست .. وجود ندارد .. پس !؟