دلم برايت تنگ شده ليلي ام

نمي دانم

          غريبي در هوايم موج مي زند

نمي دانم

          مجنون دل تنگي اش چگونه بود؟

 

دوري سخت است و سوختن سخت تر

 

لعنت،لعنت به اين زمانه،به اين روزگار كه مي برد تمام يادها را

 

هميشه روزگار مقص‍ر است

 

هميشه روزگار را مقصر مي دانيم

 

مي دانيم و مي دانستند

 

و شايد بعد ها هم بدانند

 

بي من چه مي كني؟

 

در فكر مني يا در خواب و يا...؟

 

ليلي ام ستاره ها امشب نيستند

 

ماه هم نمي تابد

 

مدتي است كه اينگونه است

 

اين ثانيه ها،اين لحظه ها،اين روزها و اين شبها را بدون تو سر

 مي كنم

سرنوشت بسيار نيرنگ دارد

 

 

و گويا بايد گاه با آن جنگيد

 

 

اما مجنون نجنگيد چون برده بود جنگ را قبل از آغازش

                                                                                  

اما از آن مجنون تا اين،راه بسيار است

 

از آن ليلي تا اين ليلي را نمي دانم!

 

پاييز آرام آرام آمدنش را نجوا مي كند

 

و برگها وصيت مي كنند براي شاخه ها،كه پايدار بمانيد

 

اگر چه ما ميرويم ولي شما بروئيد

 

گاه فكر مي كنم چه دردي دارد پاييز

 

هيچگاه به بهار نمي رسد

 

و زمستان فرصت را از او مي ربايد

 

اما او هنوز هم هست،و مي آيد

 

و برگهايش را براي بهار مي فرستد

 

 

ليلي ام،برگهاي طلايي ام را كه نشان بغض سر بسته ام

 

هستند،برايت ميفرستم.

 

گرچه زردند،گرچه خشك

 

اما،با تازگيت آنها را بپذير

 

 

بپذير كه به اميد پذيرفتنشان،باز با پاييز خواهم آمد

 

 

و اشك درختان را برايت خواهم فرستاد.

 

زیبا باشید