صداهاي نا مفهوم،گنگِ گنگ،نفس،

 

كمْ كم،و باز كمتر،

 

خفگي،خفگي و فقط همين،هيچكس نيست،خلاء، عميق، دور از سطح آب،

 

حال بديست،غرق شدن،بدحاليست،بدحالي.

 

 

گاه فكر مي كنم،روزي چند بار غرق مي شوم؟

 

روزي چند بار خفه مي شویم؟

 

هيچكس نيست،هيچ غريق نجاتي،

 

شايد هم هست،نمي دانم...

 

 

صداي تپش قلبم مرا هوشيار مي كند.

 

كند مي زد رير آب،اما مهربان،

 

 آنجا تنهاييُم زيباست،گويي تمام بارانهاي دنيا آنجا مي بارد.

 

 

گاه مي گويم چقدر آرامند اين ماهيها و شايد بي تابيشان در خشكي بخاطر دوري از نا مرئي آرامششان است.شايد.

 

 

گاه پس از صيد،دريا موجهايش را روانه ي ساحل مي كند.

 

گويا فرياد  مي زند ،بر سر تمام صيادان كه ماهيهايم را بدهيد،بدهيد،

 

من صداي گريه دريا را شنيده ام،وقتي موجهايش بر ديوارهاي ساحل چنگ ميزد

 

 

وقتي سكوتش همه چيز را فرياد مي زند.

 

 

آن زمان كه چشمانم از بي هوايي سرخ شده بود و صدايم در نمي آمد.

 

و تمام خاطرها از جلوي چشمانم مي گذشت و در آغوش آب بودم.

 

تلألو نور خورشيد در سطح آب مرا وسوسه مي كرد

 

 به اينكه بايد آنجا باشم

 

هنوز خيلي كوچكم كه بزرگي آغوش دريا را درك كنم.

 

در اين سردرگمي ناگهان،دستي مرا بيرون كشيد

 

و بالا آمدم و روي آب هيچ خبري از آرامش نبود.

 

 

قايق موتوري،انسانهاي آهني

 

،ماهيهاي خشك شده،

 

نگاههاي عجيب و پر از فريب

 

و آغوشهاي دروغين،سكوتهاي تهي و اخلاصهاي تزويرانه

 

 

و تحركهاي هميشه

 

و اينها بر اين باور واداشت مرا كه محكوم هستم كه اينگونه باشم و اينجا باشم،

 

كنار ساحل و در حسرت دريا،

 

در حسرت...

 

زیبا باشید