دنیای من
جاده ها،خيابان ها،رهگذز ها،ماشين ها،مغازه ها،
انسان ها،حيوان ها، همه،هميشه منتظر،
انتظار براي فردا و يا شايد امروز،
نمي دانم،
خستگي ها،دلتنگي ها،سكوت ها،
تازگيهاي شادي ها،زندگي ها
ايستاده ام به تماشاي تمام اين عبورها،
اين گذره هاي هميشه
غرق در سكوتي عجيب،
شبهايي كه گاه طولاني هستند و دوست داشتني
و گاه كوتاه و نفرت انگيز،
روزهايي كه گاه در اوج زيبايي زشتند و تلخ،
به تلخي نگاه دخترك زيباي دعافروش،پشت چراغهاي قرمز
و شبهايي كه باز شادند به شادي نعشگي بعد از كشيدن حشيش
و چه غمگين است سوختن ساقه ي درخت فردا
و باز جاده ها كه شاعر شعر انتظارند
و بغضهايي كه هر روز اضافه مي شوند،
انسانهاي چاقي كه جز لاغري در وجودشان هيچ نيست
و لاغريهايي كه فربگي شان ماموتها را رو سفيد مي كرد،
اگر بودند
و زالو هايي كه در قله ي كوه،
خون فرشتگانِ پاي كوه را مي نوشند
و در اين روزگار،آسمان هم آبيست!
،مثل درِ ديگي كه قُل قُلِ درونش را مخفي مي كند
و من نيز اينجا هستم در كنار تمام اين اتفاقات
كه با تمام سرعت در حال رخ دادن هستند،
گاه آنقدر سردم مي شود كه خواب مرا نوازش مي كند
ولي مگر مي شود در اين غوغا خوابيد؟
مي شود،حتماً مي شودچون اين خودش يك كابوس است،
و
خيلي ها خوابيده اند،
و فقط در خواب امكان دارد،ولي نبايد بخوابم
وگرنه كور خواهم شد،
اين دنياي من است
و در اينجا خبري از گلهاي خوش بو نيست،
بهار گم شده است،آنقدر ناتميز است كه زمستان هم،
زمستان است،
زمستان،
من تمام برگان زرد درختان پاييز را جمع خواهم كرد
و هر روز خانه تكاني
و هميشه منتظر كه شايد جاده مرا با خود ببرد.
و اگر نبرد برگهاي سبزي خواهم كشيد
و به قامت درختان خواهم كوباند
تا شايد درختها،برگهاي زرد را از سر،وا كنند
و منتظر بمانند تا سبز شدنشان،
اما تنهايم و اين خود سخت،
اما مي شود كاش تنهايي هاي زيادي بود
كه مي توانستند اين كابوس بزرگ را درك كنند
و آن را بدست رويايي شيرين شدن،سوق دهند.
زیبا باشید