انسان موجود غريبيست،

 

گاه در هجوم آشنايي ها تنهاي تنهاست

 

 و گاه در اوج بي كسي بي نياز،از هر چه همدم است.

 

 

ساز روزگار هم ساز ناكوكي است و نواختنش بسيارسخت.

 

 

اما اگر سختي ها نباشند،بودن لطفي ندارد.

 

 

اگر آفتاب غروب نكند و شب طلوع نكند،

 

تحمل بودن بسيار بي تصور مي شد.

 

زندگي كوهيست كه تا قله اش رسيدن امكان پذير است.

 

 

اما بايد اول پيمودنش را آموخت.

 

دل دليل بودنست و باران آذوقه رفتن.

 

و ايمان بال پرواز است

 

 و باور اينكه كسي هست كه بي هيچ منتي تو را پرواز دهد اگر بخواهي.

 

 

و سجده كه تمام رازها،گويي همانجاست،

 

و آنجاست كه انسان معنا پيدا مي كند

 

و باران مي بارد و دل راحت مي شود از هر چه گلايست

 

 

و آرامش و آرامش و آرامش

 

و ديگر هيچ.

 

سخن از ادراك است،

 

درك اينكه هنوز گوشهايي هستند براي شنيدن و لبهايي كه خسته نمي شوند از گفتن

 

 و زمان كه بي امان مي گذرد و دير مي شود

 

و تو خواهي رفت و من خواهم ماند.

 

 

و اين قانون پا بر جاست،بي هيچ تبصره اي،مي دانم.

 

 

اما چه بگذرد و چه نگذرد،آنچه عزيز است،دوست داشتن

 

و فهميدن اينكه كسي تو را درك مي كند و مي داند چه مي گويي

 

 حتي اگرلحظه اي چشمانت راپوییده باشد.

 

تو نيز رفتي و باز من ماندم،

 

وپنجره چشم انتظارم،تا كه شبها را آنجا ورق بزنم،

 

اما عطر خوش تفكرت در ذهنم خواهد ماند،

 

و دوست دارم كه بداني فراموش كردن،

 

عادت است

 

 و عجيب نيست در اين اتوبان شلوغ زندگي،

 

اما هر چه هست و هر چه بود حرفهاي زيبا بود و خاطره اي خواهد شد

 

 براي روزگاري كه صداي سازدهنيت رارا در ذهنم مرور مي كنم

 

 و دعا مي كنم كه هر جا كه هستي

 

 باران محبت

 

خيسِ خيست کند

 

زیبا باشید