هیس! ساکت!
هيس!ساكت!
اي دخترها!اي پسر كوچك شلوغ!ساكت!
بگذاريد ابرها بيايند،
فرياد مزن،شكوه مكن،آرام باش،
خاك را اينگونه لگد كوب نكن،
به نگاه ابرها بنگر،شايد بعضي هايشان حرفي براي باريدن دارند،
بگذارببارند
به صداي قطرات گوش كن،اگر نمي شنوي برو در حياط،بگذار خيست كنند،
شايد بشنوي!!اگر نامراد بودند،چتر را بگشاي،
مگذار وجودت را نم بگيرد،كه ان نم نيست،غم است،
اما،بگذار ابرها بيايند، بگذار بغضها را بشكنند!!
درست است شايد آسمانت آبي باشد
اما تو هم مي تواني گاه اگر خواستي اينجا بيايي و باران را بببيني،
اگر آسمانت آبيست،اگر ستاره هايش بيشمارند!
دريا از تمام سخنان ابرها آگاه است پيش او برو،تو را سيراب خواهد كرد،
بي تفاوت مباش،به درختان بنگر،آنها هم سخن دارند،
علفهاي هرز هم مي گويند،سنگها هم حرف مي زنند،
آسفالتهاي داغ ظهر تابستان هم نجوا مي كنند،
گوش كن فرياد مزن،هيس!گوش كن.
از هيچ چيز خبر نداري،
به بازي مگير بودنت را،گر چه همه ي ما بازيگريم در اين نمايش زيبا،
اما حداقل نقشت را خوب ايفا كن.
پر تحرك اما مرده نباش،ساكت باش و طوفاني،
شك نكن سكوت تو ديوار را مي تواند خْرد كند.
آشنا شو و قدر بگذار بودنها را،
بهار نزديك است،شكوفه هاي آلوچه هنوز بيداد مي كنند،
تو نيز بايد چون آنها غنچه دهي،
بارور شوي،اما راه باقي است،طي كن،
سخت است اما مي تواني،مگذار آن لاله هاي خونين پايمال شوند
،خاك را احترام كن.
خيلي عزيز است،
رها كن بند ها را،دار قاليت را بر پا كن اي دخترك رؤيايي،
كمانت را به دست بگير اي پسرك،
آرش هنوز هست،كافيست فكر كني،
تو با كمانت،دختر با قاليش مي توانيم فرياد بزنيم،آن زمان، زمان ماست،
اينجا تنفس مال ماست
و بايد آن را خود بسازيم با ابرها،بارانها، بغضها،فريادهاي غنچه گونه و پر بار...
آري ما مي توانيم،
كمي صبر لازم است،بايد فكر كرد،باید خواند. بايد گوش كرد،راه باقي است
و ما بهتر مي شويم،
ولي بايد دستانمان در دستان يكديگر باشد
نه در دستان بادهاي فريب گمراه كننده،
ما مي توانيم،
پس بياييم فرياد بزنيم بر سر تمام تهمت ها،
بر سر تمام دروغ بياييد
ما مي توانيم،حركت كنيد،
سكون به دردیست
زمانه،زمانه سكون نيست.
زیبا باشید