ما را چه سود از اين همه فرياد؟

 

ما را چه سود از اين همه دادو بيداد؟

 

ما كه در خلوت اين دل سالهاست خفته ايم

 

از همه عالم و آدم دست شسته ايم

 

ما كه راز گل زنبق را ندانيم هنوز

 

نشان از تاري غربت نداريم هنوز

 

پس به چه سو و به چه رو،گريه هي ساز كنيم؟

 

با دل و دم آه و شيون بر پا كنيم

 

گر غريبي را بهانه است اي عزيز

 

ساز فرياد نا عادلانه است بپذير

 

رسم غربت ساكتي و دم خوريست

 

با همه عالم همي مي خوريست.

 

اين نسخه را غربتي ها داده اند

 

بر سر طاق دل آويخته اند

 

گفته بودند كه فرياد مكن

 

از اين نامردمان داد مكن

 

گفته بودند سراغ باران بگير

 

در دل اين گريه ره جانان بگير

 

ما ره جانان بپيموديم عزيز

 

از همه عالم بسوختيم شديم ناپديد

 

در ناپديدي غربتي ديگر نبود

 

ساز دل آشكارا مي سرود

 

در ناپديدي آسمان ابري هم زيبا بود

 

باران،باران عبور از دل بي قرار بود

                                              بي قرار بود.

 

زیبا باشید