پنجره های من هنوز باز است اما نمی دانم باران کجاست شاید هست و من نیستم
مدتي است كنار پنجره باران نمي بارد،
هوا گرم شده،حتي شبها
اين گرما ترانه هاي مرا فرار مي دهند.
آسمان آبيست،ابري نيست،داغِ داغ است.
گاه فكر مي كنم،شب هم نيست،گرچه هست،اما،شبِ من نيست،
باران كه نباشد،من هم انگار نيستم،
طاقت گرما را ندارم،اصلاً لطيف نيست
چه مي شد همه ي فصلها پاييز بود!!
اگر آفتابي هم بود آفتاب بعد باران نم نم بر روي برگهاي زرد
در راهرو طبيعت كه در آن بتوان قدم زد،مي دانم كه بيهوده مي گو.يم اما...
اما چه مي شود اين بيهوده گويي ها را گاه جدي بگيريم
تا بتوان باران را،حتي در ظهر داغ مرداد ديد،
مي دانم كه مي شود،فقط بايد كمي باورهايمان را تازه كنيم،
من روزگاري را به ياد دارم
كه مردمانش در
دلِ زمستان،بهار را آفريدند و عطر گلها را تنفس كردند.
چه شده كه حال،ما در خودِ زمستان،سرما را باور نداريم؟چه شد؟كجا هستيم؟
گاه در اوج آسمان،و بيشتر در پست ترين لحظات بودن.
چه شد؟چرا اينگونه شد؟دستانمان كجاست؟
دلهاي عاشق كجاست؟
شب زنده داريهايمان چقدر عجيب است،اصلاً شب زنده دار نيست،
گوشه هاي خلوتمان كجاست؟
چقدر بايد خوابيد؟
نمی دانم!!؟؟
مگر چقدر هستيم كه آن را در خواب طي كنيم؟؟
بيداري را بايد جوييد.همين جاست،دور نيست،صدايش كن،
من او را ديده ام،براي لحظات و چه زيبا بود تمام هوايهای بد رفته بود،
زيبايي بود،زيبايي بود،
زيبايي بود،
هستيم،و همين بودن را بايد باور كنيم كه هر چه هست در همين بوذنهاست،
و چه زيباست كه در كنار اين بودن،بيدار باشيم،
گر چه سخت است و شيريني خواب را ندارد،
اما براي تنفس در اين هواي خفه بايد بيداري را تجربه كرد!
می دونم سخته عزیز
میدونم درد عزیز
اما می گن درد و عشق عشق
زیبا باشید