مي نويسم،

 

هنوز هم مي نويسم،اگر چه خون قلمم بس كدر است

 

 و نوشته هايم مه آلود،اما هنوز مي نويسم.

 

هنوز هم كاغذها مرا تحمل مي كنند

 

 و گويا فقط همين كاغذها مرا تحمل مي كنند،

 

چون از نسل درختند و چون او صبورند،

 

گر چه ضخامتشان كم شده،اما دل استواري دارند،

 

قلم،راوي نوشته هايم است و كاغذ هم رازدار درد دل ها،

 

از آن روز كه"الف" و "ب" را آموختم تا نوشتم"بابا نان داد".گويا هديه اي را داد

 

 زندگي به من،كه زان پس قلم را همدم عبور شكايتهايم يافتم

 

و نوشتم باران مي بارد و هنوز هم مي نويسم

 

ولي به جز باران زلال كودكي ها!

 

 مي نويسم داستان غبارها را داستان شبها را داستانهايي

 

كه زاده ي بي مروتي هاي اين روزگارست.

مي نويسيم و  اما،هنوز هستم و بودنم خاريست

 

 بر اين خاك تا گلي شدن و غنچه اي پروراندن،

 

راهيست و من خواهم ماند و تا آن روز هستم و آنجاست كه خواهم نوشت

 

كه بوته ي گلي هستم كه باز راه باقي است

 

و همچنان خواهم نوشت شايد در آن بوته  زار چمنی

 

 گلي،درختي با من هم صحبت شود

 

و به گلايه هايم گوش كند.

 

آنقدر خوب گوش كند تا ديگر كاغذها از دستانم راحت شوند،

 

ولي آن زمان هم خواهم نوشت اما در دل آن سبزي كه در كنارم

 

 شانه به شانه غروب را بنگرد و هر روز صبح با طلوع زيباي خورشيد

 

گيسوان گندم وارش را در باد رها كند تا بدانم كه او هست

 

و هيچ چيز نمي تواند آغوشش را از من بگيرد بجز تقدير دستان دوست.

 

بجز تقدير دستان دوست

 

زیبا باشید