دلم دردی که دارد با که گوید
بر روی مشتی ماسه نرم ایستاده ام
در کنار بزرگی که می گویند دریاست
آسمان صورتی های غروب را کم کم به پایان می رساند
و مه غبار گونه ای کوه ها را در منظر چشمانم تار می کند
و من می نگرم به افق وسعت دریا
و باز با این همه زیبایی پاییز است پاییز
و گویا از غم لبریز است لبریز
و دل که همچنان گلایه می کند و شکوه ها دارد
شکوه از این حوا ها که در کنار این زیبایی ها
باز حریسند و گاز می زنند سیب های حوس را
و من به سقوط فکر می کنم
سقوط از این عرش زیبای خلقت
به سیاه چاله تکرار
و پرسشهایی که هر بار در ذهنم فریاد می کشند چرا؟
بودن ها را درک نمی کنیم !
و نمی گوییم چه شد!؟
و تنها عبور می کنیم از تمام این سقوط ها
تنها عبور می کنیم
عبور؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 2:34 توسط ک.سالار
|
