بر روی مشتی ماسه نرم ایستاده ام

 

در کنار بزرگی که می گویند دریاست

 

آسمان صورتی های غروب را  کم کم به پایان می رساند

 

و مه غبار گونه  ای کوه ها را در منظر چشمانم تار می کند

 

و من می نگرم به افق وسعت دریا

 

و باز با  این همه زیبایی  پاییز است پاییز

 

و گویا از غم لبریز است لبریز

 

و دل که همچنان  گلایه می کند و شکوه ها  دارد

 

شکوه از این حوا ها که در کنار این زیبایی ها

 

باز حریسند و گاز می زنند سیب های حوس را

 

و من به سقوط فکر می کنم

 

سقوط از این عرش زیبای خلقت

 

به سیاه چاله تکرار

 

و پرسشهایی که هر بار در ذهنم فریاد می کشند چرا؟

 

بودن ها را درک نمی کنیم !

 

و نمی گوییم چه شد!؟

 

و تنها عبور می کنیم از تمام این  سقوط ها

 

تنها عبور می کنیم

 

عبور؟