دوست دارم فریاد بزنم

 

                                 فریاد

 

برسر آنکه بی هد ف بودنش را به بادهای پوچ می سپارد .

 

بر سرآ نکه فراموش کرده چرا اصلا هست

 

دوست دارم فریاد بزنم

 

                                اما حنجره یاری نمی کند 

   

خاموشی خاموشی فراگرفته بودن تاریکم را

 

از این گذشته اخیر تنها شبهایش را بخا طر دارم

 

 

آن هم با پنجره بسته

 

یا د م هست که زمان را ورق می زدم

 

اما آن شبها پنجره ها یم بازبود ومن نجوا می کردم

 

نمی دانم چه شده است اما دیگر خستگی در وجودم نشسته

 

هم در جان هم در روح بودنم

 

نمی دانم شاید چون مدتی است باران نمی بارد

 

و یا می بارد و پنجره هایم بسته است

 

دوست دارم هر آنکه را که فریاد بزند بر سرم

 

حتی اگر دشمن باشد

 

و عمری مدنیونش خواهم بود

 

و تمام ثانیه ها را برایش قربانی خواهم کرد

 

حس غریبی  در نبض های بودنم موج می زند

 

نمی دانم

 

گویا تشنه ام وحال دریا را هم می بینم

 

اما..................

 

فریاد می زنم ای رهگذرهای بی تفاوت

 

من هستم!

 

اما هیچ بودنی درک نمی کند بودنم را

 

انگار تپش هایم کند شده

 

ولی گویا هنوز هستم

 

و از همین روزنه    به دنبال ساحلی خواهم گشت

 

 

که در آن تر نمی از باران زیبای بودن به این خشکی

 

شبهایم  ببارد

 

ببارد

 

زیبا باشید

 

ک.سالار