حضور تو
ترانه ي صداي خسته ي تو
مرا به ناكجا آباد صداقت شبهاي تارم مي برد.
تو قصه ناخوانده ي اين دل غربت زده اي
من داستان هزارو يك شب چشمان تو
اين تفكرات خام از نگاه بي توست
در خلوت روزها و در سكوت شبهایم
غربت خود گريه است
و گريه،طومار زندگي بي شادي من
هواي غم زده ام مرا خسته تر از دل مرده هاي تنها كرده
نمي دانم از كجا در اين خرابه خانه كرده
و ره اين زندان تن را که به او گفته
مدتهاست با خود به گفتگو مي نشينم وخسته ام،
خسته از تكرار ترانه تنهايي در اين شلوغيهاي خلوت
تو را قرن هاست مي جويم ولي نيستي
و يا هستي
و من نيستم
