عصر جمعه
باز عصر جمعه فرا رسيد،غروبي كه مثل تمام غروبها نيست،
غم خاص خود را دارد.نمي دانم براي تمام آنهايي كه آنقدر وقت
دارند كه به چنين چيزي فكر كنند چنين است يا نه؟؟؟
عصرهاي جمعه دردناك است به دردناكي جدائي،
دلم غم دارد،غمي سر بسته،تمام لحظه ها به فكر فرارم،
به فكر عبور از مرز بودن و رسيدن به آن
جام مستيِ بي همتا،روزگارم در طي داستانهاي
نا رسيده و كال جواني،بغضي دردناك و غم انگيز در سينه
دارد،سينه اي كه مالامال از زخمهاي سادگي و بي تقصيري
است،بگذريم،بگذريم.
بايد گذشت،چون اگر نگذريم،مي گذرند.
و ما در خلوت شب كويري خويش باقي مي مانيم و
به ساحل نمي رسيم و سرماي جانگداز تنهايي را بايد
به جان بخريم،اما باز هم غروب جمعه است و دل تنگي،
يكي از مرحله هاي عبور از اين آستانه ي تاريكي است
ديروز با چشمان خود ديدم چطور پروانه هايي را كه هنوز
از پيله ي خود ساخته،رها نشده بودند،خود سوزي را آغاز
كردند و راه ساحل دريا را گم كردند،گر چه در كنار اين آبي
بيكران بودند،گرچه دستهاي موج گونه ي دريا آنها را مي طلبيد
و آغوش پل وار عبور از مرز سستي را بر روي آنها گشوده
بود،واي!واي به اين دل بي رحم زمانه كه شلاق لغزش را
هيچگاه از پشت ما بر نداشت!بر نداشت!
زیبا باشید