من از کلبه بیرون زدم شاید...
شب است ..گرم
نفس کشیدن مشکل
شرجی شرجی
و در آ سمان ستاره ای نیست
هوا خفه است گویا
می گوید... شکایت ممنوع
دلم گرفت !!
امروز حتی لحظه ا ی نبارید!
و ابرها بغضهایشان را نگاه داشتند
زمین تشنه است
و زمستان دور...
و بهار هم اکنون به آخر رسید
شب است
من نمی خواهم بخوابم
اما خفته اند حتی در این هوای نا مطلوب
نفس عمیقی می کشم..
و ریه هایم مملو می شود از غربت
و خواب را پس می زنم
شب است آن هم گرم
زیبا باشیدالبته آزاد آزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 22:16 توسط ک.سالار
|
