مرد تنها بود تنها.......
شب بود و پاییز در پس پنجره می لغزید...
مرد تنها بود....
و اتاقی از همیشه !!
خالی از لطافت ...
از شعر..
و زن دور ..؟
صبح نزدیک..؟
و خیال پر رنگ..
شب بی ستاره
گونه مرد خیس شد..!!
بر شانه اش چیزی احساس کرد
شبیه به آغوش
گویا لحظه ای زمان ایستاد...
آسمان غرید ...
شب بود و خیال کمرنگ....
اتاقی از همیشه
خالی از معنا
از امید
و صبح
زیبا باشید و البته آزاد