زمانی که آرام قدم برداشتیم

 

احترام گذاردیم به حقوق خیالیمان

 

آمدیم و به پشتوانه این خاک به میدان، گفتیم ما هستیم

 

اما اعتبارمان به خون کشیده شد

 

وجودمان ، حضورمان با یک دروغ یکسان شد !

 

حال زمانیست که دیگر قدم زدن معنی ندارد

 

بودنمان رنگی دیگر دارد عزیز

 

احساس کن باران را

 

 اینجا درست درهمین  نقطه دنیا

 

که محروم می کنند ما را از آن حقی که ما به آنها داده ایم

 

اینجا ایران سرزمینی که شقایق هایش هنوز هستند

 

سرزمینی که شاهنامه اش واقعیت این روزها ست

 

این دیو ها هیچ ندارند و ما یک چیز داریم ..

 

دلی ساده ، نگاهی ارام ، خواسته ای کم ، حقی برای زندگی ،

 

 لحظه ای برای احساس آرامش

 

چیزی نمی خواهیم  با شما هستم ، این تاریکی ها می گذرد

 

تمام تاریخ وطنم آن نیست که بافته اید  ،مردم سرزمین من این نیستند که می اندیشید

 

ما آرام بودیم ، نا آراممان کردید

 

حال دیگر قدم نمی زنیم در خیابان های شما ، ما ،،

 

 شما و ما نمی خواهیم

 

جدا نمی کنیم کسی را ، اینجا قانون حضور است بودن است

 

ببینید ما را ...........

 

گرچه فراموش کرده بودید که هستیم ...

 

حال دیگر قدم نخواهیم زد ، آسمان بودن فردا را آبی می کنیم ، با شما هستم

 

که می خندید به ما ، به من ، به نسل بی پناه من

 

دستانمان خالیست فردایمان تاریک آرزو هایمان نابود ...؟؟

 

اینگونه دیگر نیست ، چشمانمان بسوی اوست که حق را به باران می دهد

 

و صلح را به انسان ، و انسانی که سادگی را به خون می دهد و آزادگی را به بند

 

بیایید اینجا کنار من بایستسد  به دریا  بنگیریم ، دریا قاصد باران است

 

دریا سکوتش عجیب است این روزها!!!

 

 زیبا باشید و البته آزاد آزاد