دخترک چوپان
ایستاده آنجا بر روی تپه آزاد آزاد
بر روی چمنهای تازه"کنار گلهای بنفش که زیر بوته های خار
بهار را نوید می دهند
گوسفندان می چرند و تو آواز سر می دهی برایشان
و من اینجا هستم دور و مینگرم وقار بودنت را
چشمانت پر از بی قراری هاست و اندامت آزاد به رهایی قاصدکها
صدایت کوهستان را می لرزاند
و سوز آوازت دل مرا!
چه حسرتی دارد چون تو نبودن
پاییز سر می رسد اما تو هنوز آزادانه انجایی
وهنوز عاشقانه دنبال گله می دوی
( بزکم برو بزکم برو وقت تنگه : غروب سر جنگه : شبم پر از نیرنگه)
داستان آزادی تو معنای بودن است
کوهستان و دشت ها را در تمام فصلها به اسارت خود در می اوری
و با قدمهای شاد و استوارت به آ نها می فهمانی که از کوههایش هم
استوار تری!
اگر بگذارند؟
دخترک چوپان به سادگی یک شبنم و زلالی تمام باران های جهان
آزاد" آزاد تر از تمام ماهی های اوقیانوس و زیبا به زیبایی خلقت انسان
و با تمام اینها من منتظرم
به انتظار وصال !
منتظر عبور "منتظر فرار .....
و جاده های خاکی پایه کوه و من باید بروم
دخترک آنجاست " پاهایم یاری نمی کند
شایددلم دلداری نمی کند
نمی دانم؟
شاید هنوز به استواری آن چوپان آوازه خوان نیستم
نمی دانم نمی دانم
زیبا باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۴ ساعت 1:54 توسط ک.سالار
|