ایستاده آنجا بر روی تپه آزاد آزاد بر روی چمنهای تازه"کنار گلهای بنفش که زیر بوته های خار بهار را نوید می دهند گوسفندان می چرند و تو آواز سر می دهی برایشان و من اینجا هستم دور و مینگرم وقار بودنت را چشمانت پر از بی قراری هاست و اندامت آزاد به رهایی قاصدکها صدایت کوهستان را می لرزاند و سوز آوازت دل مرا! چه حسرتی دارد چون تو نبودن پاییز سر می رسد اما تو هنوز آزادانه انجایی وهنوز عاشقانه دنبال گله می دوی ( بزکم برو بزکم برو وقت تنگه : غروب سر جنگه : شبم پر از نیرنگه) داستان آزادی تو معنای بودن است کوهستان و دشت ها را در تمام فصلها به اسارت خود در می اوری و با قدمهای شاد و استوارت به آ نها می فهمانی که از کوههایش هم استوار تری! اگر بگذارند؟ دخترک چوپان به سادگی یک شبنم و زلالی تمام باران های جهان آزاد" آزاد تر از تمام ماهی های اوقیانوس و زیبا به زیبایی خلقت انسان و با تمام اینها من منتظرم به انتظار وصال ! منتظر عبور "منتظر فرار ..... و جاده های خاکی پایه کوه و من باید بروم دخترک آنجاست " پاهایم یاری نمی کند شایددلم دلداری نمی کند نمی دانم؟ شاید هنوز به استواری آن چوپان آوازه خوان نیستم نمی دانم نمی دانم زیبا باشید