شب است و ماه در آغوش لطیف  ابرها خفته هوا  سرد است سرد گویا زمستان است زمستان

 

 

خسته ام

 

،خسته ام از همه چيز،از همه كس،حتي از نوشتن هم خسته شده ام،

 

نمي دانم چرا؟

 

شايد چون پاييز نيست!

 

شايد چون هواي دلم با هواي بيرون،هم خواني ندارد،

 

گويي بازدم هر نفسم پر از شكايت است،

 

 اما هميني هست كه هست،چه مي توان كرد

 

خستگي ها را بايد به جان خريد.تا رسيدن بهار چقدر راه است؟

 

نمي دانم،از ريختن برگها تا جوانه زدنُ سبز شدنشان چند سال بايد منتظر نشست؟

 

 تا روزگاري كه هواي دل و هواي دم ميزان شوند چقدر باقي است؟

 

انتظار!آه،چه جمله ي غريبي،

 

هر جا كه جاده اي هست حتماً انتظاري هم هست

 

و اين جاده ي عبورمان چقدر تار و مه گرفته است.

 

اصلاً معلوم نيست در اطراف جاده درخت است يا كوير و يا كوه،شايد هم دريا!

 

هر چه هست بايد رفت و گويي ماندن جايز نيست،

 

بايد رفت حتي پياده،چون اگر به راه نيفتيم،

 

هيچ سواري را نخواهيم ديد،من به دنبال سفرم،

 

از پاييز تا بهار و زمستان را در پيشِ رو دارم و سرما را،

 

اما من بهار را مي خواهم پس به راه بايد افتاد كه دير است

 

و دل اسير،

مي دانم بهار را خواهم يافت،

 

اما پاييز را در كنارش خواهم گذاشت،

 

 چون بي پاييز هيچ بهاري بهار نيست،

 

چون اگر پاييزي نباشد بهار لطف بارنش درك نخواهد شد.

 

زیبا باشید

 

 

 

 

سكوت هایمان  بر سر فریاد های ناحق است؟. چقدر دوریم از دلیل آفرینش!

 

سكوت صدايي دارد به وسعت گريه

 

گريه غربتي دارد به اندازه ي پرواز عقاب

 

و عقاب جرئتي دارد در حد تنهايي

 

و شب باز ساكت است با تمام صداهايي كه مي شنویم

 

 و تمام نگاههايي كه مي گذرن

 

 و صبح تنهاست

 

،به تنهايي آنهايي كه بر سر پنجه سپيده بالا رفتند و باز گشتند

 

 و كسي نديد

 

و همه در خواب بودند،در خواب

 

و شب با رفتن مهمانهايش گريان بود

 

و هيچ كس گريه شب را نديد

 

چون كه خورشيد پرده شلوغي را به چشمان ما گذاشت

 

و باز همه جا ساكت بود

 

و صداي پر آن پرنده ي پر غرور هم

 

در حال دور شدن بود

 

   تا  قصه باقي بماند

 

باقي بماند

 

و بماند!

 

زیبا باشید

 

سكوت

سكوت زمزمه ي دلهاي عاشق و بغضهاي نشكسته است.

 

تو را به وسعت عشق سكوت مي كنم،

 

تا بدانی چقدر برایم عزیزی

 

و به احترام تو يك عمر سكوت مي كنم،

 

اي زندگي بخش تمام خاطرات خوب من!

 

 

زندگي

 

زندگي چه بازيها دارد با ما

 

ديروز كنار جاده ي ثانيه ها تنهاي تنها

 

امروز كنار عبور ترانه ها با تو

 

فردا چه شود و كنار كدام طريق،با كه باشم،

 

نمي دانم!

 

اما با هر كه جز تو  نمي شود

 

ديروز باران نمي باريد

 

امروز بغضي در كار نيست و مي بارد

 

فردا چه خواهد شد،آن براي فرداست

 

تا باران است بايد با تو بود،

 

ورنه بي باران با هر كه بودي،بود

 

تو علتي و دل معلول بودنم

 

ديروز شبها عجب تار بودند.

 

امروز زير باران هم لوستر هاي ستاره پيداست،


 واما فردا،اصلاً فردايي نيست تا تو هستي

 

هر روز امروز است و هر روز غمي دارد

 

 به معناي اينكه گذشت

 

و خاطره اي خواهد شد در قابي براي داستان شب كودك

فردا

 

 و باز فردا...

 

زیبا باشید

 

 

باران هر شب به شیشه می کوبد

و خواب را در وجودم می رنجاند

نمی دانم

شاید اشکهای توست

در این روزگار که کسی گوش نمی کند همان بهتر که بنویسیم

 

مي نويسم،

 

هنوز هم مي نويسم،اگر چه خون قلمم بس كدر است

 

 و نوشته هايم مه آلود،اما هنوز مي نويسم.

 

هنوز هم كاغذها مرا تحمل مي كنند

 

 و گويا فقط همين كاغذها مرا تحمل مي كنند،

 

چون از نسل درختند و چون او صبورند،

 

گر چه ضخامتشان كم شده،اما دل استواري دارند،

 

قلم،راوي نوشته هايم است و كاغذ هم رازدار درد دل ها،

 

از آن روز كه"الف" و "ب" را آموختم تا نوشتم"بابا نان داد".گويا هديه اي را داد

 

 زندگي به من،كه زان پس قلم را همدم عبور شكايتهايم يافتم

 

و نوشتم باران مي بارد و هنوز هم مي نويسم

 

ولي به جز باران زلال كودكي ها!

 

 مي نويسم داستان غبارها را داستان شبها را داستانهايي

 

كه زاده ي بي مروتي هاي اين روزگارست.

مي نويسيم و  اما،هنوز هستم و بودنم خاريست

 

 بر اين خاك تا گلي شدن و غنچه اي پروراندن،

 

راهيست و من خواهم ماند و تا آن روز هستم و آنجاست كه خواهم نوشت

 

كه بوته ي گلي هستم كه باز راه باقي است

 

و همچنان خواهم نوشت شايد در آن بوته  زار چمنی

 

 گلي،درختي با من هم صحبت شود

 

و به گلايه هايم گوش كند.

 

آنقدر خوب گوش كند تا ديگر كاغذها از دستانم راحت شوند،

 

ولي آن زمان هم خواهم نوشت اما در دل آن سبزي كه در كنارم

 

 شانه به شانه غروب را بنگرد و هر روز صبح با طلوع زيباي خورشيد

 

گيسوان گندم وارش را در باد رها كند تا بدانم كه او هست

 

و هيچ چيز نمي تواند آغوشش را از من بگيرد بجز تقدير دستان دوست.

 

بجز تقدير دستان دوست

 

زیبا باشید

پنجره های من هنوز باز است  اما نمی دانم باران کجاست شاید هست و من نیستم

مدتي است كنار پنجره باران نمي بارد،

 

هوا گرم شده،حتي شبها

 

اين گرما ترانه هاي مرا فرار مي دهند.

 

آسمان آبيست،ابري نيست،داغِ داغ است.

 

 گاه فكر مي كنم،شب هم نيست،گرچه هست،اما،شبِ من نيست،

 

باران كه نباشد،من هم انگار نيستم،

 

طاقت گرما را ندارم،اصلاً لطيف نيست

 

چه مي شد همه ي فصلها پاييز بود!!

 

اگر آفتابي هم بود آفتاب بعد باران نم نم بر روي برگهاي زرد

 

در راهرو طبيعت كه در آن بتوان قدم زد،مي دانم كه بيهوده مي گو.يم اما...

 

اما چه مي شود اين بيهوده گويي ها را گاه جدي بگيريم

 

تا بتوان باران را،حتي در ظهر داغ مرداد ديد،

 

مي دانم كه مي شود،فقط بايد كمي باورهايمان را تازه كنيم،

 

من روزگاري را به ياد دارم

 

 كه مردمانش در

 

دلِ زمستان،بهار را آفريدند و عطر گلها را تنفس كردند.

 

چه شده كه حال،ما در خودِ زمستان،سرما را باور نداريم؟چه شد؟كجا هستيم؟

 

 گاه در اوج آسمان،و بيشتر در پست ترين لحظات بودن.

 

 

چه شد؟چرا اينگونه شد؟دستانمان كجاست؟

 

دلهاي عاشق كجاست؟

 

شب زنده داريهايمان چقدر عجيب است،اصلاً شب زنده دار نيست،

 

گوشه هاي خلوتمان كجاست؟

 

چقدر بايد خوابيد؟

 

نمی دانم!!؟؟

 

مگر چقدر هستيم كه آن را در خواب طي كنيم؟؟

 

بيداري را بايد جوييد.همين جاست،دور نيست،صدايش كن،

 

من او را ديده ام،براي لحظات و چه زيبا بود تمام هوايهای بد رفته بود،

 

زيبايي بود،زيبايي بود،

 

زيبايي بود،

 

 

شقايق هنوز هست پس زندگي هست،چون زندگي هست پس ما

 

هستيم،و همين بودن را بايد باور كنيم كه هر چه هست در همين بوذنهاست،

 

و چه زيباست كه در كنار اين بودن،بيدار باشيم،

 

گر چه سخت است و شيريني خواب را ندارد،

 

اما براي تنفس در اين هواي خفه بايد بيداري را تجربه كرد!

 

می دونم سخته عزیز

 

میدونم درد عزیز

 

اما می گن درد و عشق عشق

 

زیبا باشید

 

معراج

 

ما را چه سود از اين همه فرياد؟

 

ما را چه سود از اين همه دادو بيداد؟

 

ما كه در خلوت اين دل سالهاست خفته ايم

 

از همه عالم و آدم دست شسته ايم

 

ما كه راز گل زنبق را ندانيم هنوز

 

نشان از تاري غربت نداريم هنوز

 

پس به چه سو و به چه رو،گريه هي ساز كنيم؟

 

با دل و دم آه و شيون بر پا كنيم

 

گر غريبي را بهانه است اي عزيز

 

ساز فرياد نا عادلانه است بپذير

 

رسم غربت ساكتي و دم خوريست

 

با همه عالم همي مي خوريست.

 

اين نسخه را غربتي ها داده اند

 

بر سر طاق دل آويخته اند

 

گفته بودند كه فرياد مكن

 

از اين نامردمان داد مكن

 

گفته بودند سراغ باران بگير

 

در دل اين گريه ره جانان بگير

 

ما ره جانان بپيموديم عزيز

 

از همه عالم بسوختيم شديم ناپديد

 

در ناپديدي غربتي ديگر نبود

 

ساز دل آشكارا مي سرود

 

در ناپديدي آسمان ابري هم زيبا بود

 

باران،باران عبور از دل بي قرار بود

                                              بي قرار بود.

 

زیبا باشید 

 

می گن رفتن همشه پر از غم         می گن نبودن یه جورایی ماتم ماتم

همین دیروز رفتی

همین دیروز

وامروز من اینجام   اینجا

کنار یک مشت خاک

می دونم داری نگام می کنی

می دونم

تو جسمت زیر  این خاک

اما نبض بودنت همیشه با منه

سخت ترین لحظه های بودنم وقتیه  که به نبودنت فکر می کنم

می گن خدا خوبا رو زود می بره

می گن طاقط دوری نداره

من می گم خدا که خداست طاقط نداره

ما چی چه کنیم

می گن اونجا که خورشید سر می ذاره

غم یه دنیا رو دل آسمون ا می ذاره

حالا تو غروب کردی

غروب

روزها  رد می شن از روبروم

و من همیشه منتظر

و انسان های زیادی رو می بینم که که بی تقاوت رد می شن از کنار این غروبا

همین دیروز بود همین دیروز

گفتی کمیل هوا تنگ نفس کشیدن سخت

گفتی می خوای بری نمی ذارن

کاش صدات و اون که باید می شنید نمی شنید

کاش.

سالار تنهام

تنها

سالار خستم  خسته

می دونم منتظرم می مونی

اینجا تنفس مشکله

میام  میام

 

ببخشید اگه سبکه  اما درد دل با یه دوسته که نبودنش و هنوز باور ندارم

 

زیبا باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیس!  ساکت!

 

هيس!ساكت!

 

اي دخترها!اي پسر كوچك شلوغ!ساكت!

 

بگذاريد ابرها بيايند،

 

فرياد مزن،شكوه مكن،آرام باش،

 

خاك را اينگونه لگد كوب نكن،

 

 

به نگاه ابرها بنگر،شايد بعضي هايشان حرفي براي باريدن دارند،

 

بگذارببارند

 

به صداي قطرات گوش كن،اگر نمي شنوي برو در حياط،بگذار خيست كنند،

 

شايد بشنوي!!اگر نامراد بودند،چتر را بگشاي،

 

مگذار وجودت را نم بگيرد،كه ان نم نيست،غم است،

 

اما،بگذار ابرها بيايند، بگذار بغضها را بشكنند!!

 

 

درست است شايد آسمانت آبي باشد

 

اما تو هم مي تواني گاه اگر خواستي اينجا بيايي و باران را بببيني،

 

اگر آسمانت آبيست،اگر ستاره هايش بيشمارند!

 

دريا از تمام سخنان ابرها آگاه است پيش او برو،تو را سيراب خواهد كرد،

 

بي تفاوت مباش،به درختان بنگر،آنها هم سخن دارند،

 

 

علفهاي هرز هم مي گويند،سنگها هم حرف مي زنند،

 

آسفالتهاي داغ ظهر تابستان هم نجوا مي كنند،

 

گوش كن فرياد مزن،هيس!گوش كن.

 

 

از هيچ چيز خبر نداري،

 

به بازي مگير بودنت را،گر چه همه ي ما بازيگريم در اين نمايش زيبا،

 

اما حداقل نقشت را خوب ايفا كن.

 

كاگردان تو را مي نگرد،

 

پر تحرك اما مرده نباش،ساكت باش و طوفاني،


شك نكن سكوت تو ديوار را مي تواند خْرد كند.

 

آشنا شو و قدر بگذار بودنها را،

 

بهار نزديك است،شكوفه هاي آلوچه هنوز بيداد مي كنند،

 

تو نيز بايد چون آنها غنچه دهي،

 

بارور شوي،اما راه باقي است،طي كن،

 

 سخت است اما مي تواني،مگذار آن لاله هاي خونين پايمال شوند

 

،خاك را احترام كن.

 

خيلي عزيز است،

 

رها كن بند ها را،دار قاليت را بر پا كن اي دخترك رؤيايي،

 

كمانت را به دست بگير اي پسرك،

 

آرش هنوز هست،كافيست فكر كني،

 

تو با كمانت،دختر با قاليش مي توانيم فرياد بزنيم،آن زمان، زمان ماست،

 

اينجا تنفس مال ماست

 

و بايد آن را خود بسازيم با ابرها،بارانها، بغضها،فريادهاي غنچه گونه و پر بار...

 

 

آري ما مي توانيم،

 

كمي صبر لازم است،بايد فكر كرد،باید خواند. بايد گوش كرد،راه باقي است

 

و ما بهتر مي شويم،

 

ولي بايد دستانمان در دستان يكديگر باشد

 

 نه در دستان بادهاي فريب گمراه كننده،

 

 ما مي توانيم،

 

پس بياييم فرياد بزنيم بر سر تمام تهمت ها،

 

بر سر تمام دروغ بياييد

 

 ما مي توانيم،حركت كنيد،

 

سكون به دردیست

 

 زمانه،زمانه سكون نيست.

 

زیبا باشید

 

برای یک دوست که بودنش زیباست

 

انسان موجود غريبيست،

 

گاه در هجوم آشنايي ها تنهاي تنهاست

 

 و گاه در اوج بي كسي بي نياز،از هر چه همدم است.

 

 

ساز روزگار هم ساز ناكوكي است و نواختنش بسيارسخت.

 

 

اما اگر سختي ها نباشند،بودن لطفي ندارد.

 

 

اگر آفتاب غروب نكند و شب طلوع نكند،

 

تحمل بودن بسيار بي تصور مي شد.

 

زندگي كوهيست كه تا قله اش رسيدن امكان پذير است.

 

 

اما بايد اول پيمودنش را آموخت.

 

دل دليل بودنست و باران آذوقه رفتن.

 

و ايمان بال پرواز است

 

 و باور اينكه كسي هست كه بي هيچ منتي تو را پرواز دهد اگر بخواهي.

 

 

و سجده كه تمام رازها،گويي همانجاست،

 

و آنجاست كه انسان معنا پيدا مي كند

 

و باران مي بارد و دل راحت مي شود از هر چه گلايست

 

 

و آرامش و آرامش و آرامش

 

و ديگر هيچ.

 

سخن از ادراك است،

 

درك اينكه هنوز گوشهايي هستند براي شنيدن و لبهايي كه خسته نمي شوند از گفتن

 

 و زمان كه بي امان مي گذرد و دير مي شود

 

و تو خواهي رفت و من خواهم ماند.

 

 

و اين قانون پا بر جاست،بي هيچ تبصره اي،مي دانم.

 

 

اما چه بگذرد و چه نگذرد،آنچه عزيز است،دوست داشتن

 

و فهميدن اينكه كسي تو را درك مي كند و مي داند چه مي گويي

 

 حتي اگرلحظه اي چشمانت راپوییده باشد.

 

تو نيز رفتي و باز من ماندم،

 

وپنجره چشم انتظارم،تا كه شبها را آنجا ورق بزنم،

 

اما عطر خوش تفكرت در ذهنم خواهد ماند،

 

و دوست دارم كه بداني فراموش كردن،

 

عادت است

 

 و عجيب نيست در اين اتوبان شلوغ زندگي،

 

اما هر چه هست و هر چه بود حرفهاي زيبا بود و خاطره اي خواهد شد

 

 براي روزگاري كه صداي سازدهنيت رارا در ذهنم مرور مي كنم

 

 و دعا مي كنم كه هر جا كه هستي

 

 باران محبت

 

خيسِ خيست کند

 

زیبا باشید