سر شارم از بغض،
بغضهايي كه باريدن را فراموش كرده اند
و دلي كه هنوز هم صادق است،
بي هيچ پشيماني گويي هنوز حاضر نيست از روياي شيريني كه در آن است بيدار شود...
انگار فراموش كرده تمام اين بغضها حاصل همان صداقت است
كه هر روز غم ها را جام،جام مي نوشند، دم نمي زند.
حال غريبي دارم و به دنبال قربتم،
قربت به هر آنكه گوش كند بغضها را،
چون گويا باريدني نيست و ناگفته ها هست.
و آسمان هر روز جاده ي روز را تا تاريكي شب طي مي كند
و من به آن مي نگرم و زمان تمام ثانيه هايش را به تاريخ مي دهد
و مي تازد و هيچ سبقتي در كار نيست
مي دانم،
و جاده ها هنوز وسوسه ي سفر دارند
و تشنه ي رهگذرند
و دنيا پا بر جاست با تمام نيرنگها و دروغها و فريبهاي پي در پي
و من چه صادقانه در آن قدم مي زنم،
شايد هم چه ساده لوحانه و حماقت بار،
ولي صداقت طبيعت چه؟كه موجهاي سنگينش،تفكرم را مي لرزاند.
هنوز شكوفه هاي زيتون،صلح را باور دارند و صنوبر ها،سبزِ سبزند و خم به ابرو نمي آورند.
و تحملشان كوه را به رقابت مي خواند
و باران كه زلاليش،صداقت را هجي مي كند با قطراتش
و انسانها كه گويي هيچ،انگار بوي هيچ گلي را استشمام نكرده اند
و اين واقعيتها را
و در سياره اي كه خود ساخته اند زندگي مي كنند،
سياره ي يخ،
كه سرمايش تفكرات را بخواب برده،
خوابي كه تا بيداري راه دارد و من كه راوي تكراري ِ تكرارهايم
،بدون نگاه به درون،كه آيا هيچ قدمي بر داشته انم براي آب كردن اين برفها؟
بغضهايم را از قفس بي تنفس
زمان آزاد خواهم كرد
و فرياد خواهم زد بر سر تمام من هايي كه بغضهايشان را رها نمي كنند
و جاده ها را منتظر مي گذارند بدون عبور.
عبور بايد كرد و تمام دنياهاي زيبا را به رهگذرهاي كنار جاده شناساند
و بغضها را بايد رها كرد تا كه شايد كسي كنار پنجره اي" پرچینی ترنم باران را،
وقتي به خشكي عاطفه رنگي تازه مي زند را ببيند
و بينديشد كه باران حاصل فرياد هاي درياست.
زیبا باشید